نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
بيا بريم كوه
   رعد   

اين چند روز آخر از اولين ماه پاييز

آسمان هم بي قرار بود

راستش تا به حال اينقدر آسمان را بي تاب نديده بودم

انگار شيدايي ميكرد

انگار كه از خبري خبردار شده بود و داشت فريادش ميزد ...

اما افسوس اگر گوشهامان اهل شنيدن نباشد

افسوس...

«و يسبح الرعد بحمده ...»

و تندر،تسبيح‏گوى اوست

سوره مباركه رعد، آيه 13

 

 

 

لینک
   بي تو هميشه كوه مرا تشنه مي كند   

 

 سنگين تر است از نفَس ِ من هواي كوه

حس مي كنم كه له شده ام زير پاي كوه

                                                       بي تو هميشه كوه مرا تشنه مي كند

                                                        فرق است در زلالِ تو و چشمه هاي كوه

 

در درّه اي كه عطر تو از آن گذشته است

اين هق هق ِ من است و يا هاي هايِ كوه؟

                                                       سنگ است و با تَلنگر ِ غم خرد مي شود

                                                       اين شعر را چه گونه بخوانم براي ِ كوه

پژواك اگر نمي شنوي زخمه اي بزن

ـ بغض ِ مرا ـ كه قفل زده بر صداي ِ كوه

                                                       از قله ام بخوان كه مرا باز بشنوي 

                                                       از هر كجاي ِ دره و از هر كجاي كوه 

(شعر از محمدعلی بهمنی)

  

لینک
   مديری که از کوهستان آموخت   

جیم کالینز محققی است که به بررسی شرکت های عالی و ماندگار می پردازد و این که چگونه رشد می کنند, چگونه به سطح برتری از عملکرد دست پیدا می کنند و چگونه شرکت های خوب می توانند عالی شوند.

کالینز علاوه بر کار روزانه اش, صخره نوردی ماهر و مشتاق است.

به عقیده او:

موثرترین رهبران در شرکت هایی که دوران گذار را طی میکنند,

افرادی آرام و متواضع اند و بافت وجودی شان به گونه ای است که

بهترین بخش وجودشان, در بدترین شرایط ظهور میکند.

(نشریه حرکت کنندگان شماره 3)

 

به نظرم کوهستان و طبیعت میتونه معلم بزرگی برای ما باشه نظر شما چیه؟

 

لینک

   مي گويد ...   

خورشيد مي گويد: سخاونتمند باش، از آنچه در اختيارت قرار داده ايم به هرآنكه خواهان آن است، ببخش. از گرماي عشقت و از نور وجودت.

باد مي گويد: هر آنكه مشتاق نوازش توست، بنواز، ليكن نوازشي كه در او ايستايي ايجاد نكند. بلكه نوازشت، رقص الهي را در عمق وجودت و وجودشان برپاسازد.

دشت مي گويد: با آغوش باز پذيراي ميهمانانت باش و همة وجودت را در خدمت آنان قرار بده.

كوه مي گويد: چنان زندگي كن كه تمام عمر راست قامت باشي و سرافراز.

رود مي گويد: بگذار تشنه اي كه طالب آب است از تو سيراب شود و هرآنكه در پي پاكي است، از طهارت تو بهره مند گردد.

گياهان مي گويند: تسليم باشيد. مي گويند خداوند همه جا هست. به هر سو كه ميخواندتان روي گردانيد و اينگونه درس تسليم و عشق ميدهند.

گل ها مي گويند: اگر در اين عمر كوتاه، چشمي را به زيباييِ وجودت درخشان ساختي، مشامي را از عطر روح انگيز روحت به تحسين واداشتي و اگر وجودي را محو زيبايي و قدرت خالق خود كردي، بدان عمرت را بيهوده طي نكرده اي، هرچند اين عمر كوتاه باشد.

درخت مي گويد: تكيه گاه تن خسته و رنج كشيده باش و همواره دست هايت و چشمانت را بسوي آسمان بدار كه خيرگي و ارتباط با آن مست مستت مي كند.

و دلي مي گويد: خداوندا سپاس بي پايان...

لینک

   کوله باری از اشراق   

كوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد .
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت : تا كوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت .
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود .
مسافر با خنده اي رو به درخت گفت : چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن .
درخت زير لب گفت : ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي . كاش ميدانستي آنچه در جستجوري آني ، همين جاست .
مسافر رفت و گفت : يك درخت از راه چه ميداند . پاهايش در گل است . او هيچ گاه لذت جستجو را نخواهد يافت .
و نشنيد كه درخت گفت : اما من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسي نخواهد ديد ، جز آنكه بايد .
مسافر رفت و كوله اش سنگين بود .
هزار سال گذشت . هزار سال پر پيچ و خم . اما غرورش را گم كرده بود .
به ابتداي جاده رسيد . جاده اي كه روزي از آن آغاز كرده بود .
درختي هزار ساله ، بالا بلند و سبز كنار جاده بود . زير سايه اش نشست تا لختي بياسايد . مسافر درخت را به ياد نياورد اما درخت او را مي شناخت .
درخت گفت : سلام مسافر . در كوله ات چه داري ؟ مرا هم ميهمان كن .
مسافر گفت : بالا بلند تنومندم ! شرمنده ام . كوله ام خالي است و هيچ چيز ندارم .
درخت گفت : چه خوب ! وقتي هيچ چيز نداري همه چيز داري . اما آن روز كه مي رفتي در كوله ات همه چيز داشتي . غرور كمترينش بود . جاده آن را از تو گرفت . حالا در كوله ات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در كوله ي مسافر ريخت .
دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت : هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اي و اين همه يافتي .
درخت گفت : زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم و پيمودن خود دشوارتر از پيمودن جاده هاست .

لینک
   كاش قدرش را بدانيم   

 

 

قله دماوند ـ دامنة غربي ـ در مسير پناهگاه سيمرغ ـ ۵و۶ مردادماه ۱۳۸۵

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سلام

اين بار با تأخير به روز شدم. اونهم يه تأخيرِ نزديك به دو ماهه ! تو اين مدت به لطف خودش، برنامه هاي مختلفي رفتم و درسهاي جديدي هم آموختم. برنامه هايي مثل: صعود به قلل سركچال، توچال و دماوند (عكس هاي اين پستم مربوط به همين برنامه صعود دماونده) و برنامه راهپيمائي آهار شكرآب و لالون تا چشمه تلخاب. ولي راستش يه كمي دل و دماغ به روز كردن نداشتم و البته كمي هم سرم شلوغ بود. آخه ميدونيد بعضي وقتها آدم با يه مسائلي مواجه ميشه كه حسابي آدم رو تو لب ميبره.

راستش چند وقت پيش يعني درست اولين برنامه بعد از دماوند كه خواستيم يه برنامه سبك باشه و خيلي به بچه ها فشار نياد، رفته بوديم شكرآب. هم ميخواستيم يه برنامه گل گشت داشته باشيم و هم اينكه بالاخره يه كمي هم بچه ها راه بروند تا خيلي هم پشتشون باد نخوره. خلاصه كلي تدبير و مراقبت كه به اين جمع خوش بگذره. از آهار تا شكرآب كه دلِي دلِي كنان رفتيم و آنجا هم از آب گواراي امامزاده، سر و صورتي صفا داديم و آبي نوش جان كرديم و نفسي تازه. بعد رفتيم تا پاي آبشار. خنكاي آبشار خيلي لذت بخش بود. مخصوصاً اگر دل به دريا ميزديد و لحظاتي را زير آبشار قرار ميگرفتيد. وقتي توي گرماي تابستون آب سرد آبشار از سر تا پاتون رو خيس ميكنه واقعاً لذت ميبريد. بعد هم تصميم گرفتيم كه كمي بالاتر بريم و اگر بشه به چشمه اي كه در دشت بالاي آبشار قرار دارد برسيم. ولي اونقدر آه و ناله و غرغر از توي جمع شنيديم كه تصميم گرفتيم يه سايه مناسب توي باغات بالاي امامزاده پيدا كنيم و ناهار رو همونجا بخوريم و راه برگشت رو پيش بگيريم. اما يكي از همون مواردي كه گفتم باعث ميشه آدم به حال و روز من بيفته و دل و دماغش رو از دست بده يه حرفي بود كه اواخر برنامه از يكي از اعضاء شنيدم. چند كلمه بيشتر نبود و مضمونش اين بود كه: "تو اين برنامه اصلا به من خوش نگذشت." البته من مسئول اين برنامه نبودم و قاعدتاً اين موضوع به طور مستقيم هم به من ارتباطي پيدا نمي كرد ولي با اون همه سعيي كه كرده بودي كه به بچه ها خوش بگذره اين صحبت يه كمي تو فكر ميبَردت. تازه اين در حالي بود كه برنامه هاي گذشته از همين دوستم شنيده بودم كه حسابي بهش خوش گذشته. راستش ياد يه حكايتي افتادم كه از اين قرار بود:

"يك روز يه اربابي غلامش رو صدا ميزنه و ميگه: بيا اينجا ببينم. غلام هم مياد و جويا ميشه كه قضيه چيه. ارباب ميگه بيا كه برات يه خربزه خريدم. بيا بخور تا خستگي ات دربره. خلاصه غلام رو ميشونه و قاچ هاي خربزه را ميده دستش تا بخوره. غلام هم با ولع تمام خربزه رو ميخورد و همش ميگفت: به به . چقدر خوشمزه است. عجب خربزه اي. خلاصه با تعريف و تمجيد هاي غلام، ارباب هم وسوسه ميشه كه يه قاچ از اون خربزه رو بخره. اما همچين كه يه قاچ از اون رو به دهان ميگذاره از تلخي و بدمزگي خربزه حالش بد ميشه. سر غلامش داد ميزنه كه: آخه اين چيه كه تو اين همه ازش تعريف ميكني. اين كه از زهر مار هم بدتره...

ميدونيد غلام چي جواب داد؟ اون گفت: "آخه تو، يه عمري از غذاهاي چرب و شيرين به من دادي و خوردم. اين رسمش نبود حالا كه يكبار اين ميوه اينطوري از آب دراومده من روي ترش كنم و به روت بيارم. من نخواستم ناسپاسي كرده باشم."

بگذاريد در ادامه از مطلبی بگم كه در امتداد اين موضوع به ذهنم رسيد و به نظرم خيلی مهمتر از اين قضيه ای است كه پيش اومده. راستش كمی بعد از اون قضيه با خودم گفتم، اين اتفاق ميتونه خودش يه يادآوري براي همة ما باشه. اگه به دور و برمون نگاه كنيم ميبينيم كه زندگي ما پر از نعمتهايي است كه ما شايد نتونيم حتي ليست تموم اونها رو بگيم و اونها همه حكايت از لطف پروردگاري دارند كه در طول عمرمون بارها و بارها حضورش رو و حمايتش رو ديديم و تجربه كرديم. اما گاهي اوقات كه اوضاع طبق ميل ما پيش نرفته انگار همه اون نعمتها رو فراموش كرديم و شروع كرديم به گله و شكايت از خدا. كه آخه پس تو چه مهري داري؟ چه مهربوني هستي كه اين بلا رو سر من آوردي؟

به نظرتون اسم اين رو چي ميشه گذاشت؟ آيا اين در مقابل ارباب و سرور آسمانيمون، قدر ناشناسي نيست؟ در مقابل اويي كه به گفته خودش از رگ گردن به ما نزديك تره و جز خير و صلاح براي ما نميخواهد و مهرش بر ما بی حده؟

ببين صحبتم از كجا به كجا رسيد؟ اما انگار به جاي خوبي رسيده. پس بگذاريد اين رو هم بگم كه حالا كه صبحت از قدر شناسی شد ياد شبهاي قدر افتادم. آخه شبهای قدر هم در پيشه. زمان زيادی بهش نمونده. هميشه دوست داشتم از كمي جلوتر براي اين شبها آماده بشم. پس بگذاريد آرزو كنم كه اي كاش قدر اين شبها رو بدونيم تا بتونيم شب قدر رو درك كنيم.

و اين جملات اخير رو من از "يكي" شنيدم:

" اسرار شب را دریاب که ... "

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

غروب خورشيد طلايي ـ دامنه غربي دماوند ـ تابستان ۱۳۸۵

 

 

لینک
   وقتی اين دو نفر توی گروه هستند ...   

 

 

 

 

دشت کوچک در مسير رسيدن به دشت دريوکی و قله ميشينه مرگ - فيروزکوه - لزور - ۸ و ۹ تير ماه ۱۳۸۵

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

در پست قبلی براتون از راهنمای راه گفتم و حالا میخوام از دسته ديگری از افراد، با نقشی متفاوت براتون بگم.

شاید خیلی وقتها شده که صبح روزِ برنامه وقتی چشمهاتون رو در رختخواب گرم و نرم باز کردید با خودتون گفتید, امروز رو بی خیال رفتن میشم و با همین حرف چشمها رو میبندید که دوباره بخوابید ولی همچین که میاد خوابتون ببره، تلفن زنگ میخوره و همون دوستی که روز پیش هم باهاتون 2 بار تماس گرفته بود و قرار – مدار رو با شما محکم کرده بود, زنگ میزنه که: "ببین بیداری, دیر نکنی ها. بقیه همه سر وقت میان"

خوب حالا دیگه چاره ای نیست. باید بلند شد و رفت.

بعضی ها یک چنین خصوصیتی دارند. یعنی در ترتیب دادن یک برنامه، هماهنگی های اول کار و شروع حرکت, آدم های فوق العاده ای هستند. تو میتونی با خیال راحت استارت زدن یک کار رو بهشون بسپری و مطمئن باشی که با انرژی بالایی کار رو آغاز میکنند.

اما اینها لزوماً تمام کننده های خوبی نیستند. میدونید چرا؟

خوب بگذارید دوباره از پای قله براتون بگم. حتماً نیم ساعت آخر صعود رو همتون تجربه کردید. همونجایی که نفسها بند میاد و بعضی ها منتظرند تا یکی بگه: برگردیم.

اما تو همین لحظات میبینی یکی بلند میگه: ماشاءالله به گروه و همه رو به خودشون میاره. میبینی که انگار تا خودش و بقیه رو به قله نرسونه آروم نمیگیره. اینجور آدم ها وقتی قصد یک کاری رو میکنن, دیگه تسلیم نمیشن. در هر شرایطی باید به مقصد برسند و اینها همون هایی هستند که وقتی در تیم شما حضور دارند, میتونی مطمئن باشی که کارت به سرانجام خواهد رسید.

 

لینک
   راهنمای راه   

 

 

 

 قله کهار - جبهه غربی - (عکس برداری در طول مسير صعود به قله ناز) - ۱۹ خرداد ۱۳۸۵

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

توي يك گروه كوهنوردي، معمولا نقشهاي مختلفي وجود دارد كه افراد به تناسب توانمنديها، علايق، ضرورتها و ... در يكي از اين نقشها قرار ميگيرند. طبعاً حضور نفرات در هر يك از اين نقشها به تناسب شرايط هر برنامه تغيير ميكنه. مثلا ممكن است هر يك از ما يك روز سرپرست برنامه باشيم، در برنامه اي ديگر مسئول تداركات، در يك برنامه مسئول جمع آوري زباله و در برنامه اي ديگر يك عضو ساده.

 

اما بعضي از نقشها وجود دارند كه افراد معدودي مي­توانند آن نقش را ايفا كنند. از جمله آنها، نقش راهنما يا بلد راهه. شايد بگيد كه خوب اگر يك برنامه رو يكبار رفته باشي يا اگر گزارش برنامه يا نقشه و كروكي منطقه در دسترس باشه، خوب بقيه قضايا حله. اما بعضي ها هستند كه بدون داشتن اين موارد هم توانايي پيدا كردن مسير را دارند و ميتونند گروه را به سمت مقصد راهنمايي كنند. چنين فردي لزوماً سرپرست برنامه نيست و در كارهاي اجرايي هم حضور نداره اما بودنش در برنامه بسيار مؤثر خواهد بود. دقيقاً اون زماني كه تشخيص مسير براي كل گروه مشكل ميشه، اونجايي كه ديگه مسير مال رويي به چشم نميخوره يا چند مسير پيش روي جمع قرار ميگيره و تقريباً همه بلاتكليفند كه از كدام سمت بايد ادامه مسير دهند، فرد مورد نظر ما با چند لحظه نگاه به مسير و ارتفاعات اطراف، فقط ممكنه بگه: " راه از اونطرفه " و شما حتماً ارزش همين چند كلمه رو در يك چنين حركت جمعي ميدونيد. اون فقط همين چند كلمه رو به زبون مياره اما همين جمله، تعيين كننده امتداد حركت جمع ميشه و البته ممكنه شما ديگه از اون فرد تا پايان برنامه هم حرف ديگري نشنويد.

اما افرادي با اين توانمندي، در فعاليت­هاي ديگري غير از كوهنوردي هم به چشم مي خورند (البته به ندرت). مثلا در يك پروژه كاري بعضي ها نقششون اينه كه (بدون ذكر جزئيات) بگن كه اين پروژه را چطور بايد انجام داد، چه راهكارهايي براي خروج از بن بست ها وجود داره و كدوم راهها براي رسيدن به هدف پروژه، مطمئن تر و البته نزديك تره. مثال هاي ديگر از اين دست البته زياده اما ميخواستم بگم كه حالا ديگه ميتونيم تصور كنيم كه وجود چنين بلد راهي در مسير زندگي هر فردي چقدر ميتونه مؤثر باشه. راهنمايي كه تو رو در مسيري قرار ميده كه نه تنها خطر سقوط به دره هاي عميق و مرگبار زندگي توي اون به حداقل ميرسه بلكه با توجه به شرايط هر فرد، مناسب ترين راه رو پيش پاش ميگذاره. ميدونيد هميشه فكر كردم كه چنين راهنمايي كه بتونه ما رو در مسير قله هاي سعادت و كمال قرار بده، حتماً خودش صعود به قله هاي كمال رو تجربه كرده، راه وبيراهه ها رو ميشناسه و ميتونه ضمن اينكه تو رو در زندگيت راهنمايي ميكنه، از تو يك راهنماي زندگي  بسازه (البته اگر تو بخواهي كه نقش راهنما رو در زندگيت ايفا كني)

خلاصه اگر يك روز، راهنماي زندگيت رو پيدا كردي، رهاش نكن، چون فقط اون ‹‹يكي›› ميتونه بهت بگه كه از كدوم طرف بايد بري. پس رهاش نكن، رهاش نكن تا رهات نكنه...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يال صعودی قله ناز - ۱۹ خرداد ۱۳۸۵

لینک

  RSS 2.0